يك روز بدبد
سلام سارا جون امروز شنبه 5 اسفند ماه 1391 هست دختر گلم خوشابحالت كه كوچيك هستي خيلي از چيزها رو متوجه نمي شي نمي دوني ديروز چه روز بدي بود از همون صبح كه بيدار شديم هي برامون بد اومد مامان كيفش رو توي پاركينگ روز موتور همسابه جا گذاشته بود و چون برامون مهمون اومد اصلاً يادم رفت كه كيفم توي پاركينگه خلاصه تا صبح جمعه كه دنبال كيفم مي گشتم و ديرمون شده بود و مي خواستيم بريم خونه بابايي هرچي گشتيم كيفمو پيدا نكرديم بعد از يك ساعت تلاش و گشتن آن يكدفعه يادم اومد كه اي بابا اونو توي پاركينگ جا گذاشتم و وقتي بابا محسن و فرستادم كه ببينه كيفم توي پاركينگ هست يا نه اون هم رفت و با كيف مامان برگشت اما چشمت روز بد نبينه مامان جون كيف بود اما كيف...


